کجا بروم ،
که صدای آمدنت را بشنوم ...؟
کجا بایستم ،
که راه رفتنت را ببینم ...؟
کجا بخوابم ،
که صدای نفسهایت بیاید ...؟
کجا بچرخم ،
که در آغوش تو پیدا شوم ...؟
کجا چشم باز کنم ،
که در منظرم قاب شوی ...؟
کجایی ...؟
کجایی که هیچ چیزی ،
قشنگتر از تماشای تو نیست ...!
کجا بمیرم ،
که با بوسههای تو چشم باز کنم ...؟
کجایی ...؟
برچسب:
نویسنده: سام قنبری


برچسب:
نویسنده: سام قنبری
زندگی...
کلمه ای که معنی کردنش سخته ،هم سختی معنی میشه ...هم رنج...هم درد...هم حسرت ...و...بخوابم معنی که زندگی برام داره بگم هیچ جا جا نمیشه بچه که بودم چیزی جز دعوا پدر مادرم یاد ندارم و محبت برام کلمه ی غریبی هست،بچه که بودم دعا میکردم که یروز زندگی خوبی خواهیم داشت همه خانوادمون باهم خوب میشن هروقت مرثیه میرفتیم این دعارو میکردم و تا الانش منتظر بودم دعام یروزی به گوش خدا میرسه، اما دیگه فهمیدم هیچ وقت دعام به گوش خدا نرسیده و ما هیچ وقت یه خانواده نمیشیم این فهمیدم ما عادت کردیم به شکستن دل هم ،پدری که بلده فقط بگه درس بخونین کارا خونه رو بکنین غیر اینا باشه زندگی رو حرام میکنه برات ،مادری که چش باز کردم مریض بود افسردگی شدید داشت مادری نکرد مسئولیت سنگین خونه رو انداخت رو دوش منی که بچه بودم منی که هنوز بلد نبودم باید چیکار کرد ،برادری که بچه هستو تو این خانواده بزرگ شده، و شده یکی مثل ما محبت براش غریبه اما کینه رو خیلی خوب یاد گرفته میشه گفت کینه بهترین دوست خانواده ماس و در اخر خواهری که همیشه سوهان روحم بوده همیشه بلد بوده منو له کنه با حرفاش با کاراش با رفتاراش بعضی وقتا فک میکنم چرا باید چنین خانواده ای باشه خانواده نماد عشقو محبته اما تو خونه ما محبتی وجود نداره همش کینه نفرته کهنسبت به هم تو دلامون هست و من فک میکنم پدر و مادرم باعث شدن، بیشتر وقتام خودمو مقصر میکنم
برچسب:
نویسنده: سام قنبری